ای بی تو حرام زندگانی خود بی تو کدام زندگانی
بی روی خوش تو زنده بودن مرگ است به نام زندگانی
پازهر تویی و زهر دنیا باده تو و جام زندگانی
گوهر تو و این جهان چو حقه باده تو و جام زندگانی
بی آب تو بوستان چو شوره بی جوش تو خام زندگانی
بی خوبی حسن با قوامت نگرفته قوام زندگانی
با جمله مراد و کام بی تو نایافته کام زندگانی
تا داد سلامتی ندادی کی کرد سلام زندگانی
خامش کنم و بکن تو شاهی پیش تو غلام زندگانی
+ نوشته شده در شنبه
1388/01/08ساعت 19:0  توسط نیلوتور
|
زندگی میکنم، نفس میکشم، می بینم و می شنوم و میمیرم و دیگه نمیدونم چی در انتظارمه، ده سال؛ بیست سال؛ چهل سال شاید هم صد سال خاطره و ذهنی پر از التهاب و تکاپو.
خاطره ها و یادگاری های تلخ و شیرینم این همه سال میون گوشت و خون توی این مغز یه مشتی؛ و حالا میره زیر خاک،میره زیر خاک، میره زیر خاک،و میشه غذای لذیذ موریانه ها. بالاخره یه روزی هم نوبت من میشه آره منم یه روزی میمیرم، اعلامیه های منم یه روزی توی سینه دیوارهای شهر جا میگیرن تا شاید چند وقت دیدن اسمم توی کوچه ها آشناها رو به یاد من بندازه ، راستی تا حالا فکر نکرده بودم که روی سنگ قبرم چی بنویسن. شاید:
وای آن روزی که در گورم کرن تنگ
وریجن بر سرم خاک و خس و سنگ
نا پای آن که از ماران گریــــــــــــــــزم
نه دست آنکه با موران کرم جنـــــــگ
می ترسم؛ خیلی میترسم،آخه تا حالا فکرشو نکرده بودم، مگه میشه این همه خاطرات و این همه فکر و عمل یک انسان در یک چشم به هم زدن نابود بشه. یعنی اگر این نفس من بره تو و برنگرده تمومه؟؟؟
ای بیخبران شکل مُجَسَّم هیچ است
وآن طارم نُه سپهر اَرقَم هیچ است
خوش باش که در نشیمن کون و فساد
وابسته به یک دمیم و آن دم هیچ است
نمیتونم باور کنم دیگه نباشم دیگه نبینم و دیگه نشنوم . یعنی میشه کسی که برای تک تک تپش های قلبش زمین و آسمان تلاش می کنند، دیگه نباشه این همه نظم و هماهنگی بیهوده است؟ برای فناست؟ اگه قرار بود یه روزی برای همیشه از بین برم بهتر نبود که از اول دیگه به دنیا نمی اومدم؟ به دنیا میآم این همه تلاش و زندگی و سختی؛ بعد هم هیچ!!؟ امکان نداره... اصلا چرا این نفس ها تداوم داره. چرا قلبم از تلاش دست بر نمیداره؟ این قلب من می تپه تا من زنده باشم. اما چرا زنده باشم؟چرا؟ به نظر من تپش این قلب برای این نیست که من زندگی کنم برای این نیست که فقط بتونم حرکت کنم، بازی کنم، فیلم نگاه کنم،به نظر شما این همه نظم و هماهنگی بدن این همه دستگاه ها این همه رگ و مویرگ به وجود اومده که من تا صبح بشینم چت کنم یا بدونم که توی فلان کشور کدوم تیم فوتبال قهرمان شده، یا من برای این زنده ام که عاشق فلان بازیگر یا فلان خواننده بشم. من که این همه عمر در اختیارم گذاشته شده نباید از این لحظات برای دل بستن به این زندگی فانی استفاده کنم. این عمر حتما فرصت و وسیله ای برای رسیدن به هدف منه. اون هدف باید ارزش اینو داشته باشه که این همه عمر بابت اون صرف کنم. چه چیزی به زندگیم معنا میده. هدفی که برای رسیدن به اون زندگی میکنم ساعت ها زخم زبون میشنوم، عرق می ریزم، خسته میشم، بی خوابی میکشم و از همه مهمتر سال ها درد زنده بودن رو تحمل میکنم چیه؟شما بگید که چیه.مردم برای رسیدن به این هدفی که شما فکر میکنید چقدر حاضرند مایه بذارند؟ چقدر تلاش میکنند؟نتیجه ی اون تلاش چی میشه؟ به من بگید که اون هدف چیه؟ برام بنویسید. بنویسید تا با کمک همدیگه به نتیجه ی درست برسیم.
+ نوشته شده در شنبه
1388/01/08ساعت 18:59  توسط نیلوتور
|
هدف والای بشر تن پروری و خوردن و خوابیدن نیست، اون هدف لذت چند دقیقه ایه شهوت نیست، اون هدف جمع کردن پول و داشتن خونه و ماشین نیست، هدف بزرگ زندگی مسخره کردن دیگری نیست، هدف زندگی رسیدن به قدرت چند ساله نیست، بعضی ها فکر میکنند که این دنیا فقط برای خوش گذرانیه؛ یه چند روزی میایم تو این دنیا حال می کنیم و بعد هم یه روز وقتی که دیگه حوصله زندگی رو نداشتیم خودمونو دار می زنیم و خلاص!!!.. یا پیر می شیم و تازه اونوقت به فکر این می افتیم که چرا من این همه سال زنده بودم. دلیل 70 سال زندگی چی بود.چرا 70 سال رنج کشیدم؟ برای اینکه هر روز بخورم و بخوابم ودنبال جمع کردن ثروت باشم؟ ثروتی که مایه دعوای بچه هام میشه؟ راستی؛ ای انسانی که هفتاد هشتاد سال زنده ای تا حالا فکر کردی که نتیجه این همه سال زندگی چی بوده. فقط پول؟؟؟ چیکار کردی تو این هفتاد سال؟ چه چیزی برات مونده جز موهای سفید و درد؟ اگه هدفتو پیدا نکردی و چیزی برات نمونده بدون که بیراهه رفتی. برگرد از نو شروع کن. البته اگه فرصتی برات مونده باشه... ای جوون تا حالا فکر کردی که چرا زنده ای؟ تا پیر نشدی و ناتوان نشدی به فکر باش.
+ نوشته شده در شنبه
1388/01/08ساعت 18:58  توسط نیلوتور
|
قلبم همی بنالد از تنگــــــی گـــــــور خـــــــود
بر سینه هر دم زند با مشت بی زور خـــــــــود
تا بر خود آمد او بود در سجن ســـــــــینه تنـها
زنده ولی اسیـــــر اتاق بـــی نور خــــــــــــود
در بند بودن خویش بسته است دست و پایش
زنجیر خاک و خونی خود کرده مامور خـــــــود
+ نوشته شده در شنبه
1388/01/08ساعت 18:57  توسط نیلوتور
|
انسان هميشه در طول تاريخ به دنبال منشا وجود خودش بوده و هميشه با سوالاي زيادي دست و پنجه نرم كرده.
سوالايي از قبيل اينكه چرا به دنيا اومده و چرا زنده است؟
اينكه مرگ واقعا چه معني داره و آيا با مرگ براي هميشه نابود ميشه؟ و بعد از مرگ چي در انتظارشه؟
اينكه اين آسمان و زمين چطوري به وجود اومده و اين همه هماهنگي چطور در اونا وجد داره؟
اينكه چرا همه ي نياز هاش توي زمين قرار داره؟
آيا انسان و موجودات خالقي دارن يا به صورت تصادفي به وجود اومدن؟
چه نيرويي زمين رو از خطراتي كه نسل موجودات رو به خطر ميندازه حفظ ميكنه؟
اگر خالقي وجود داره چرا خلق كرده؟ و آيا خلقت و آفرينش بيهوده است؟
نتيجه ي اعمال انسان چي ميشه؟ عمل هاي خوب و بد و كوچيك و بزرگش بي نتيجه است؟
چه چيزي به زندگيش معنا ميده؟
چطور ميشه آرامش واقعي در زندگي رو به دست بياره؟
جواب اين سوالات خيلي خيلي مهم هستن و جواباي فراواني براشون ارائه شده كه بايد دنبال محكم ترين جوابا باشيم.
جواب اين سوالات روي تمام افكار و اخلاق و اعمال هر فرد اثر ميذاره و تمام زندگي خودش و اطرافيانش رو تحت تاثير قرار ميده.
دوست دارم هر چي به ذهنتون ميرسه بگيد ( حتي يك كلمه ) و اگر هم خواستيد در بحث ما توي قسمت نظرات شركت كنيد. در ضمن اگه چد دقيقه وقت بذاريد ونظر بقيه رو هم يه نگاهي بندازيد ضرر نميكنيد.
من هم چند روز ديگه نظر خودم رو با تحقيق و پرسش و فكر ميگم.
+ نوشته شده در شنبه
1388/01/08ساعت 18:56  توسط نیلوتور
|
اشک چشمهایش را با دست پاک کرد و نشست پشت پنجره ای که هر شب راس ساعتی معین
قرار ملاقات داشت و شروع کرد به نوشتن :
از کابوسها و رویاهای سرد هر شبم برایت بگویم یا از سرمای تنهایی که شانه های بی تکیه گاهم
را می لرزاند. از کدام یک برایت بگویم .... از بزرگترین ترس و رنجهایم یا کوله بار سنگینی که
کمرم زیر آن خم شده بود ...
از کدامشان برایت بگویم ..... مگر خودت نگفته بودی هیچ وقت تنهایم نمی گذاری؟ پس چه شد
وعده هایت ؟؟ چرا وقتی در آن کویر سرد تنهایی با کوله پشتی سنگینم به مشقت قدم میگذاشتم
در کنارم نبودی ؟؟ مگر به غیر از این بود که همیشه در تمام مراحل زندگی ام به جز ردپای خودم
ردپای تو نیز بود؟؟پس چه شد حرفهایت که میگفتی من در کنارت هستم ؟؟ پس بگو چرا در آن
لحظات دردآور تنهایم گذاشتی؟؟
نامه اش را تا کرد و گذاشت توی پاکت و سنجاق کرد به بال شاپرکی که قرار بود نامه اش را به سمت مقصد ببرد.روزها پشت پنجره می نشست و منتظرجواب بود تا این که شاپرک نامه رسان
جواب نامه را برایش آورد ...
با اشتیاق نامه را باز کرد و شروع کرد به خواندن آن :
سلام بر بنده خوبم ....منتظرت بودم، نمیدانی چقدر دلم برای حرفهایت،درددلهای شبانه ات، و حتی گله و شکایت های تنگ شده بود. از تنهاییهایت برایم گفته بودی و کوله باری که روی دوشت سنگینی می کرد....میدانم سختی کشیده ای اما آن روزها این توبودی که مرا ندیدی ....
چشمهایت را بسته بودی و بالهایت را که به تو هدیه داده بودم روی زمین جا گذاشته بودی....
ودلت را ... همانی که هر شب موقع دیدار تمیزش میکردی و حالا شده است به رنگ سیاه ...
بنده خوبم اشتباه نکن من آن روزها هم در کنارت بودم اما وجودم را حس نکردی و حتی فاصله
بینمان را ....
آن روزها هم مثل بقیه روزها در کنارت بودم ، دیدم که کوله بار گناهانت سنگین بود به همین خاطر همان جا کنار تخته سنگی که از فرط خستگی به آن تکیه داده بودی جایش گذاشتم .....
اما خسته بودی به همین خاطر روی دوشم گذاشتمت تا آرام بخوابی و این بود که فقط یک ردپا روی شن ها دیدی ...........
+ نوشته شده در شنبه
1388/01/08ساعت 18:54  توسط نیلوتور
|
آفتابي نيست
كه روشن كند اين خانه ي تاريك مرا
گام ها ميگذرند
از پي ثانيه ها
تيك و تاك گذر ثانيه ها
ضربان دل بيمار من است
قلبي است در اين سينه ي سرد سنگي
تپشي نيست در آن
كو خورشيدي كه كند آب يخ قلب مرا
وز پي آن خورشيد؛ باراني از عشق
كه كند خيس كوير چشمم را
كو هراي نفسي كه كند ذوب
ريزه سنگان دلي تنگ چو آب
نيست باده كه شوم مست از آن
كه نميرد دل و با او هم جان
لب لرزان قلم
بر رخ برگ سپيد
بوسه ها ميزد و از
نااميدي ميگفت
ضجه ها ميزد و از
ناتواني ميگفت
كه ندايي برخواست
آشنا اما غريب
نا اميدي را برد
با نوايي دلنشين
+ نوشته شده در شنبه
1388/01/08ساعت 18:53  توسط نیلوتور
|
*اينم اس ام اس هايه خوشگل به مناسبت ولنتاين*

به علت حضور گشت ارشاد در مراسم ولنتاين مراسم ديدار خواهران و برادران بصورت جدا در دو نوبت صبح و بعد از ظهر انجام ميگردد
عربستان و بسياري از كشورهاي عربي فردا را ولنتاين اعلام كردند
اميدوارم خرس زيبايي ها هميشه تو غار چشمات خونه كنه ولنتاين مبارك ...
ميدوني ولنتاين يعني چي؟ يعني اينكه يه عاشق واقعي بايد به يه نفر دل ببنده و تا اخر عمر هم عاشقانه عاشقش باشه عاشقتم تا هميشه ولنتاين مبارك ...
قلب مهربانت مثلثي را مي ماند در درياي عشق مرا در خود كشيدي برموداي من ...
بهترين لحضه لحضه اي هست كه فكر كني فراموشت كردم بعد يه اس ام اس ازطرف من بياد كه توش نوشته ميميرم برات ! ولنتاينت مبارك
قاب عكستو زدم جاي ساعت ديواري از اون موقع به بعد تو شدي تمام لحه هام ...
مهر يه چيزه مهربوني يه چيزه ديگه عشق يه چيزه عاشق شدن يه چيزه ديگه قلب و دل يه اما توي قلب تو جا شدن يه چيزه ديگه ...
+ نوشته شده در جمعه
1387/11/25ساعت 14:10  توسط نیلوتور
|
اينم يه جور عشقه استخوني
عشق رو بايد از موشا ياد گرفت
عشق هم عشق حيووني
+ نوشته شده در چهارشنبه
1387/11/16ساعت 21:25  توسط نیلوتور
|

وقتی تو رو یادم می یاد می میرم و زنده می شم
خوب می دونی که بعد از تو عاشق هیچ کس نمی شم
بعضی شبها یادم می یاد یه روز بودی کنار من
حالا تو رفتی و شکست این دل بی قرار من
حالا تو رفتی منم چشم انتظارت می مونم
تا عمر دارم برای تو شعرهای غمگین می خونم
بعضی شبها ستاره ها بهم می گن میاد یه روز
دل سیاه و بی کسم٬ تا اون بیاد به پاش بسوز
وقتی روزا دلم می گه هنوز منو دوستم داری
چشم های خیسم٬ تا ابد باید از دوریش بسوزی
+ نوشته شده در سه شنبه
1387/11/15ساعت 21:40  توسط نیلوتور
|